معلم؛ و بد آموزی هایش
این مطلب را به مناسبت روز معلم منتشر می کنم. تا اعتراف کنم گاه از ایشان حکمتی و نکته ای را مستقیما آموخته ام و گاه بر سیاق لقمان سعی نموده ام از کژی های رفتار و گفتار ایشان بر حذر باشم تا پالایش یابم.
-بسیاری از دوستان و منتقدان کرارا می پرسند انگیزه ام از تاسیس و ادامه ی کار این وبلاگ چیست؟
بنده در راه اندازی و ادامه ی انتشار این وبلاگ به هیچ وجه غرض شخصی نداشته و ندارم و همیشه مراقب بودم از هدف اصلی ام که نقل و نقد فرمایشات حاج آقا مرتضی بوده تخطی نکنم.
همیشه سعی کرده ام به هیچ کسی توهین نکنم. نسبت به کسی پیش داوری و بد بینی نداشته باشم.
کسی را متهم نکنم.
چیزی را بگویم که اگر درباره ی خودم گفته شود نرنجم.
اما در این مدت (از شهریور 89 تا الان) با واکنش های مختلفی روبرو شدم. برخی بسیار همدلانه و ناقدانه و بدون قضاوت قبلی و صمیمانه مطالب این وبلاگ را دنبال می کردند.
برخی دیگر هم از هیچ ناسزا و توهینی فرو گزار نکردند.
برخی دیگر هم بودند که البته ناسزا نمی گفتند اما نسبت به بنده با بد بینی روبرو می شدند و دائم بنده را متهم به برخی اتهامات بی اساس می کردند.
در قسمت توضیحات این وبلاگ نوشته ام: نقل و نقد فرمایشات حاج آقا مرتضی حد اقل کاری است که می توانم به پاس سالها بهره مندی از محضرشان انجام دهم.
باری شاید هر آنچه در توضیحات آتی ام بیاید شرح و بسط همین جملات فوق الذکر باشد.
صلاحیت نقل و نقد معلم
بنده در عنفوان نوجوانی با جلسات ایشان و اتمسفر اطراف ایشان و شاگردان ایشان آشنا شدم.
علاوه بر آن از همان اوایل آشنایی با حاج آقا مرتضی کسان زیادی از اطرافیانم را به محضر ایشان رساندم و این امر ربط بنده به ایشان را وثیق تر می کند و علاوه بر قدمت آشنایی مسئولیت آشنایی ده ها نفر را نیز بر دوش خود احساس می کردم.
چه که به سان امری معمول شاگردان و اطرافیان حاج آقا هر شب جمعه پس از فرمایشات ایشان گعده می کردند و به تحلیل و تفسیر اشارات و نکات مبهم می پرداختند.
و بنده نیز در میان کسانی که معرفی شان کرده بودم چنین جایگاهی را داشتم و گریزی از این بابت نداشتم. و البته که بسا اوقاتی که از تحلیل گزاره ای از فرمایشات ایشان درمانده می شدیم و چاره ای جز استیضاح از محضر شریف ایشان نداشتیم.
باری قدمت و عمق مراوده ی بنده با ایشان به حدی رسید که این اجازه را به خودم دادم که تفسیر سخنان ایشان را با رد متشابه به محکم و فروع به اصول بر نساق تفسیر هر متن و گفتار دیگری انجام دهم.
تا آنجا که در تحلیل و روشن کردن یک عبارت مجمل آنقدر قرینه های لفظی و غیر لفظی و متصل و غیر متصل داشتم که برداشتم برای خودم و در میان اطرافیانم حجت شرعی باشد.
صد البته اگر کسی در صلاحیت بنده تشکیک کند تحلیل بنده را نیز تفسیر به رای و سخن گزاف می پندارد اما شخصا بین خودم و خدای خودم حجت شرعی برای استناد امری به حاج آقا مرتضی را دارم.
باری در طول سالیان نفس کشیدن و دیدن و شنیدن در محضر ایشان، طوفان های سهمگین و زلزله های ویرانگری را در میان شاگردان ایشان و در میان ایشان و شاگردانشان شاهد بودم که نقل و اطلاع از هر کدام برای نو ایمانان می تواند ایمان سوز و سرگردان کننده باشد و بنده نیز انگیزه ای در بسط آن ماجراهای سترگ ندارم.
لذا تنها به یک تعبیر که شاید مورد اتفاق بسیاری از آشنایان ایشان باشد بسنده می کنم: حاج آقا مرتضی دافعه ی زیادی دارد! و گهگاه این دافعه تنه به تنه ی جاذبه ی ایشان نیز می زند. چه که با فاصله گرفتن از اتمسفر حول ایشان و هم سخن شدن با منتقدین ایشان پرده هایی بلند و ضخیم از جنبه های مخفی و ناگشوده ی شخصیت حاج آقا مرتضی کنار می رود. صد البته این پرده دری ها ایمان مومنین به ایشان را بیشتر و کفر کافرین به ایشان را نیز بیشتر و سرگشتگی میانه حالان را نیز تشدید می کند.
این امر را گفتم با تاکیدی بر اطلاعم از قرینه های آشکار و آشکار کننده ی سخنان ایشان کرده باشم.
گوشه نشین و رمز گو بودن معلم
کاریزمای حاج آقا مرتضی و دمیدن در بوق تعبد و تسلیم در برابر مربی، عامل آن شد که ویژگی های دهشتناک و آسیب زایی در مریدان و مستمعان ایشان تزریق شود. که به صورت مبسوط به آن خواهم پرداخت.
اضافه کنم که در اینکه حاج آقا مرتضی بر اموری که بر ما می گذرد بی تاثیر و بی نفوذ است تردید دارم، حتی می توانم بگویم قرینه های بسیار قوی بر این وجود دارد که ایشان نفوذ عریق و عمیقی در میان اولیای امور داشته و دارند.
لذا از نظرم ایشان شخصیتی گوشه نشین و رمز گو می آمد و می آید. یعنی کسی که در میان عامه ی مردم و حتی عامه ی متدینین گمنام است و در میان آشنایانشان نیز به گونه ای سخن می گویند که به تعبیر خودشان حتی اطلاعاتیان نیز نتوانند ته خط ایشان را در بیاورند.
با التفات به این امور احساس می کردم هم می توانم پرده ی گمنامی را از شخصیت ایشان بردارم و نفوذ و شخصیت رکین ایشان را بر عامه و خاصه آشکار گردانم. و هم می توانم ابهامات و اجمالات و مشکوکات شخصیت و سخنان ایشان را روشنی و تفصیل ببخشم.
اما انگیزه ای برای این کار نداشتم.
بنا به زعم من در اندرون حاج آقا مرتضی سویه ها و جنبه هایی هست که بسیاری از کسانی که شدید و غلیظ خود را مرید ایشان می دانند و کوس دانای کلی شان گوش عالم را کر می کند از آن بالکل بی اطلاعند. چرا که حاج آقا مرتضی شخصیتی پیچیده و چندین لایه ای دارد که بسیار محافظه کار و ملاحظه گر است و به هیچ وجه اجازه نمی دهد هر کسی با سرک کشیدن در کلام و مرام ایشان سر از همه ی جوانب و مراتب در بیاورد.
و جنبه ی غمبار مساله همین است که این حجم محافظه کاری و ملاحظه گری و برخورد امنیتی و اطلاعاتی با مسائل به سادگی و با سرعت، ویروس وار به مخاطبین منتقل می شود و صدها حاج آقا مرتضای کوچک روانه ی کوچه و بازار می شود. حاج آقا مرتضی هایی که هیچ خود آگاهی ندارند و الگوهای رفتاری نا مناسب و مخرب را با خود حمل می کنند.
اما مجددا تاکید کنم انگیزه ای الاهی بر این نداشتم که گوشه نشین رمز گو را از کنج گمنامی در بیاورم و ابهامات او را شفاف کنم لذا با سکوت و محافظه کاری همچون خود ایشان از کنار مسائل عبور می کردم.
اظهار نظر جنجالی معلم
تا جایی که در فتنه ی ایمان سوز سال 88 حاج آقا مرتضی با سخنانی در ارتباط با شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه در مسجد میرزا موسی ورق را برگرداندند.
آن اظهار نظر بر خلاف رویه ی همیشگی و قبلی ایشان بود. و اوضاع زمانه و جامعه نیز بسیار آشفته و پیچیده تر از همیشه بود. چاقوی تیز تردید به استخوان جوانان رسیده بود و به تعبیر رهبری، همچون برگ خزان شاهد ریزش برگ های درخت ایمان بودیم. در این میانه وصف حال ما و جامعه ی ما بسیار شبیه این ابیات شده بود:
نمی بینم نشاط عیش در کس/نه درمان دلی نه درد دینی
درون ها تیره شد باشد که از غیب/چراغی بر کند روشن ضمیری
و چشممان به دهان روشن ضمیران خشک شده بود و لغزندگی جاده های روشنگری جسارت را از کسانی که درد دین داشتند گرفته بود و این امر نشاط زندگانی را از کام همگان بر گرفته بود.
آری آن موضوع و موضع که درباره ی شعار مذبور بود اشاره ای بود بر اینکه شیخ ما بنا بر گفته ی خودش استخاره ای نموده و دست از جان شسته و به قصد حفظ اصل دین و ایمان مردم خود را ناچار می بیند که به ایضاح امور بپردازد و دست به آن کار خطیر زد.
بر نسق و پیروی ایشان بنده نیز دانستم تکلیف دیگری بر گردن دارم و ادامه ی مسیری را که حضرت ایشان آغاز نموده را باید بر گردن بگیرم.
همواره اعتقادم بر این بوده و هست که شتر سواری دولا دولا نمی شود و بانگ حق در زیر لحاف اثری ندارد.
لذا بر خود روا نمی دیدم که توانایی خودم در مطرح سازی شخصیت حاح آقا و رفع ابهام از پیچیدگی ها و چند لایگی ها را نا دیده بگیرم.
چرا که زمینه و زمانه بکلی دیگر گون شده بود و نیاز جامعه به سبکی و سیاقی دیگر بود.
بنده در مقام یک گزارش گر به گزارش گفتار ایشان در مسجد میرزا موسی اقدام کردم اما بدون معطلی با برخورد هایی پیش بینی نشده و عجیب رو برو شدم.
بنده بی آنکه قصدی و غرضی سیاسی و شخصی داشته باشم به میدان آمده بودم همان طور که حاج آقا مرتضی آمده بود. اما از نزدیکان بیت شریف ایشان و منتفذین درگاه شان بی واسطه و با واسطه شنیدم آنچه نمی بایست می شنیدم و دیدم آنچه نمی بایست ببینم. دانستم در یک قدمی حاج آقا مرتضی در بر پاشنه ای دیگر می گردد ، بگونه ای که نفس ایشان را بریده اند و پشت سر هم انواع تهدید ها و ارعاب ها نصیب ایشان می گردد و از این میان نیز انواع تهمت ها و ناسزاها از نزدیک ترین حجاب های بارگاه ایشان بر من فرو می آمد.
اکنون مواجه بودم با تجربه ی بهره مندی از محضر مردی که ویژگی های کم نظیری داشت و افراد پر شماری را نیز به دست هدایت ایشان سپرده بودم. و ویروس های خانمان براندازی بر جانشان نشسته بود. و من این ویروس را با تمام وجود احساس کرده بودم و حتی با خود حمل می کردم.
از دیگر سو مواجه بودم با فتنه ی فتانه های هزار رنگ و هزار چهره که گاهی از رسانه های بیگانه سر در می آوردند و گاهی از نزدیک ترین حجاب ها و اقرب و من حبل الورید ها.
برخی شان داغ کفر بر پیشانی شان بود و برخی دیگر داغ سجده.
برخی داعیه ی رفع و دفع دیانت داشتند و برخی دیگر بر طبل نوعی از دیانت می کوبیدند که هر مسلمان و نا مسلمانی را می رماند و می تاراند چه که دست کم همگی بر فطرتی الاهی و مشترک سرشته شده اند و دیوی سیاه و بد صدا قرآن هم که بخواند جز بر کفر نمی افزاید.
از یک سو سرمایه ی آشنایی حجت بخشم می توانست جسارت نقد و تحلیل به من بدهد و از دیگر سو جامعه می طلبید که پرده ها کنار رود و ابهامات روشن گردد.
اقسام سه گانه ی آموزه های معلم
در این میان از بین سخنان حاج آقا مرتضی با سه گونه سخن روبرو بودم:
1.یکی آنچنان بدیع و روح افزای بود که کافی بود به مشام جوانان و طالبان برسد تا درمان دردشان باشد که سعی نمودم در این وبلاگ و در خبر گزاری های دیگر در مقام یک گزارش گر نقل کنم.
2.یکی آنچنان مبهم و تفرقه افکن بود که نیاز داشت از جانب کسی یا حتی از جانب خودشان رفع ابهام شود. یعنی خواستم به سمع و نظر ایشان برسانم که محافظه کاری و ملاحظه گری و پیچیده گویی دردی را درمان نکرده و بر آن خواهد افزود. خواستم شیوه ای که به نا درستی به عادت ایشان و برخی دیگر از اساتید و حضرات و حتی مریدان و مستمعان ایشان، تبدیل شده را به نقد بکشم و مبهم بافی و سیاسی کاری را بزدایم. که المومن اذا عمل فاتقن و گفتار هم بی شک نوعی عمل است.
3.و دیگری آنچنان زننده و شرمسار کننده بود که می توانست مصداق بارز عوامل دردآور جامعه ی ما به شمار آید.
در این باره نیز می اندیشیدم دیگر وقت آن نیست که به سان برخی از شاگردان آگاه ایشان از کنار آن وجوه با سکوت و بی تفاوتی بگذریم.
دانستم که می بایست این امور را نیز آنچنان درشت کرد تا درست شود.
دانستم با سکوتمان نبض جامعه و نیاز زمانه را از دستان امثال حاج آقا مرتضی تهرانی خارج می کنیم.
و این دسته از فرمایشات ایشان مرا به واکنش مستقیم و نقد بی پرده وامی داشت.
از جمله مصادیق دسته ی سوم سخنان ایشان، می توان به تکفیرهای گاه و بیگاهشان اشاره کنم که هرکسی را که در دین شناسی و شیوه ی زندگی متفاوت با خود می دیدند متهم به کفر و نجاست و شیطان دو پا بودن می کردند.
دیگر اینکه ایشان در هر موضوعی که اختلاف نظری با کسی داشتند آنچنان شمشیر تیز تخریب و انهدام را از غلاف بر می کشیدند که چیزی از آبرو و اعتبار برای آنان باقی نمی گذاشتند.
آنچنان حق را روشن و واضح می دانستند و تا آنجا خودشان را واصل به این حق می دیدند که اگر کسی چیزی بر خلاف رای و نظر ایشان می گفت بدون شک گمراه و فریب خورده و فریبنده و نجس و مهدور الدم معرفی می کردند.
تصور کنید جلسه ای در شبهای جمعه در خانه ای در نیاوران برگزار شود که کارخانه ی ساختن افرادی است که شمشیر های کوچکی از استادشان به عاریت گرفته باشند و تیغ تیز تکفیر را در جامعه بروی همه بکشند و خود را به پشتوانه ی آنکه متعبد و تسلیم اولیاء خدا می دانند واصل و مالک مطلق حق می دانند.
اگر بتوانید به خوبی این تصور را در ذهن تان ایجاد کنید به عمق فاجعه ای که در خانه ای در نیاوران ریشه دارد پی خواهید برد.
در این میان از همه چیز مخرب تر نفس شخصیت و خلق و خوی حاج آقا مرتضی بود که یک پیچیدگی بی معنا را به مخاطبینش منتقل می کرد و شخصیت هایی شبیه اطلاعاتیان و امنیتیان تحویل جامعه می داد.
فرایند سرایت این رذایل در حدی مخفی و سریع بود که مریدان و مستمعان در اغلب موارد خود نیز متوجه نمی شدند که چه بلایی بر سرشان آمده!
اصولا در جملگی مباحث از عقیدتی گرفته تا فقهی از حدیثی گرفته تا برهانی؛ نحوه ی برخورد ایشان اینست که گویا الحقّ کلّه نزد ایشان است و ایشان از آن مطلع است و هر کس به گونه ای غیر از ایشان نظر دهد یا مغرض است یا توسط مغرضان اداره می شود.
ایشان به هیچ وجه در این زمانه تکثر آراء و تفاوت برداشت و اختلاف نظر را بر نمی تابند و مرز های اندیشه ی شان در همسایگی پیچیده ترین مسائل سیاسی و امنیتی اردو زده و دگر اندیشان را متهم به خودفروشی یا توطئه ی سیاسی و امنیتی علیه اسلام می کنند.
مستظهرید که این نوع نگرش چه میزان خلق مخاطب را تنگ می کند و تا چه حد گوش بفرمانان را تنگ نظر و غیر منعطف می گرداند و کمال افسوس آنجا رخ می نماید که بدانیم و ببینیم این نگرش در بالاترین سطوح و منتفذ ترین لایه های نظام و جامعه در حال تکثیر است.
مجموعه ی این سه دسته سخنان، تار و پود پست های وبلاگ گوشه نشین رمز گو را تشکیل می دهد.
هدف از انتشار وبلاگ
و هدف من از انتشار این وبلاگ اولا نقل سخنان دسته ی نخست بود که شفا را در آن می دانستم.
ثانیا شرح و تفصیل سخنان دسته ی دوم، چه که ابهام را آفت ایمان و عادت نا خجسته ی اهل فن می دانستم.
ثالثا رفتن به مصاف سخنان دسته ی سوم که مصداق بارز ایمان سوزی و مسلمان گریزی بودند و با سکوت فقط ریشه می دواندند و با طرح و بیان مقدمات رفع و حل شان فراهم می شد.
از شهریور 89 تا امروز 235 مطلب در این وبلاگ منتشر کردم که حاوی هر سه دسته سخنان حاج آقا مرتضی بود. همچنین ده ها مطلب در سایر پایگاه های خبری منتشر کردم که حاوی دسته ی نخست سخنان حاج آقا مرتضی بود.
بازخوردهای انتشار مطالب وبلاگ
در تمام طول این 4 سال و نیم ، بعد از هر مطلبی که می نگاشتم با دیدن واکنش های موافق و مخالف و دوستان دور یا نزدیک بکلی از قلم زدن در موضوعات مسبوق الاشاره نا امید می شدم و در دل با خود عهد می کردم که این آخرین مطلبم خواهد بود. تا آنکه چندی بعد از آن به حسب اتفاقات و مطالبی که معظم له می فرمودند و یا درخواست پایگاه های خبری و یا امتداد مطالب قبلی مجددا چیزی در درونم مرا وادار می کرد مجددا به حسب همان انگیزه های گفته شده دست به نشر مطلبی بزنم.
از این بابت کاملا درک می کنم که حاج آقا مرتضی درباره ی صدا و سیما چه احساسی دارد. ایشان هر بار که به هر بهانه ای ذکری از صدا و سیما می شود آهی می کشند و می فرمایند که از اصلاح این رسانه کاملا نا امید شده اند اما مجددا به حسب مناسبت مطالب مفصلی در نقد صدا و سیما و به هدف اصلاح آن می فرمایند.
بنده نیز هر بار عمیق تر از قبل در می یابم که خانه از پایبست ویران است، وقتی می بینم دیگران چقدر در چنبر تعصبات اسیرند و چه میزان تحت تبلیغات وسیع رسمی نسبت به هر مطلبی که بوی نقد بدهد بد بین اند و تا کجا همه چیز در هم آمیخته شده و انسان ها به جای حق طلبی به دنبال برچسب زدن به دیگران و راحت کردن خیال خودشان هستند.
ضرورت و دشواری های نقد معلم
معضلات فرهنگی ما آنقدر ریشه دار و پیچیده است که نفس انسان را در سینه حبس می کند.
آنقدر در منابر و معابر بر کوس دشمن دشمن کوبیدیم که از ترس آنکه مبادا... و نکند... لام تا کام از هیچ کدام از مشکلاتمان که خاص و عام را درگیر کرده است سخن نمی گوییم.
از بیم آنکه مبادا به کسی بر بخورد و کسی برنجد دست هایمان را محکم جلوی دهانمان گرفتیم تا آنکه ریشه های مشکلات تا معز استخوان همه فرو رفت.
آن مقدار که از گفتگو درباره ی مشکلات و نقایص و بحران ها می ترسیدیم از خود آن مشکلات خرد و کلان واهمه ای نداریم گویا با سکوت اصل مساله منتفی خواهد شد و با گفتگو دشمن شاد می شویم و دوستان را بد بین و بدگمان می کنیم.
آری این فرهنگ آنچنان در تار و پود جامعه ی ما تنیده شده که مقابله با آن از عهده هیچ کسی بر نمی آید.
گویا ناگریزیم که آنقدر صبر کنیم تا همگی به همراه این کشتی سوراخ در اعماق امواج پر تلاطم دریاها فرو رویم و در تاریخ ناممان را در ردیف نادانانی بنویسند که از بیم آگاهی مرده اند.
چالش نخست ما اینست که آیا اصلا قائل هستیم که بزرگانی امثال حاج آقا مرتضی در منش و گفتارشان کژی های سهمگینی یافت می شود که می تواند خرد و کلان جامعه ی ما را بیمار گرداند؟
چالش بعدی اینست که آیا کژی های ما با پرده پوشی و سخن های درگوشی بر طرف می گردد یا آنکه همانطور که تخم آن کژی ها علنا و بی محابا در اجتماع پراکنده می شود دفع آفت آن نیز باید بمانند خود آن آفات علنی و برملا باشد و هر نقد و نظر و اصلاح و پیرایشی نیز در همان عرصه ی عمومی صورت بگیرد.
و چالش بعدی نیز اینست که آیا میان درد و درمان نباید تناسبی باشد؟ آیا کسی که درد را می شناسد و اعماق فاجعه را در می یابد همانند کسی است که با خیالی خجسته سر بر بالین غفلت و خوش گمانی نهاده؟
بسیاری از اوقات تازیانه زدن آزاد است و آخ گفتن حرام؛ تجاوز به عنف مسکوت است و افشای آن جرم؛ کژی های خانمان سوز بزرگان مغفول است و واکنش در قبال آن، هتک حرمت و تخریب شمرده می شود.
مگر می توان از بیم آنکه دشمن چه خواهد گفت، بیماری های علنی اجتماع و موثران در اجتماع را فریاد نزنیم؟ آیا دشمن ما از بیماری های مغفول و مسکوت ما بیشتر خوشحال می شود یا از بیماری هایی که شناخته ایم و در صدد درمان آنیم؟
مگر می توان از بیم آنکه چهره ای خراب شود از خرابی درون میلیون ها جوان در گذشت.
اگر شما مخطبان عزیز تا اینجای کار با من هم قصه و هم غصه هستید بیایید و آستین همت بالابزنید و کمک کنید.
اگر شما بهتر می توانید کژی های عمیق و عادی شده و کشنده ی رفتار و گفتار بزرگانی مانند آیت الله مرتضی تهرانی را بر طرف کنید به میدان بیایید و به گونه ای عمل کنید که تخریبی نکرده باشید و با استکبار جهانی هم صدا نشده باشید. (که شاعر خوش گفته: گر تو بهتر می زنی بستان بزن)
اصلا عمق فاجعه اینجاست که آلودگی ها و ناشایستگی ها آنچنان محکم و ریشه دار بر صورت ما نشسته که کوچک ترین کاری در راستای زدودن آن ها به تخریب چهره مان منتهی می شود.
و نهایت شور بختی ما اینست که دشمن ما از ما به مشکلات ما آگاه تر است و زود تر از ما آن را در بوق و کرنا کرده.
و نیز از بی عرضگی و سست عنصری ماست که از این سر و صدای دشمن نمی توانیم به نفع خود استفاده کنیم و جلوی ضرر را هر چه زود تر بگیریم.
گویا اگر امری به سمع و نظر اجانب رسید باید آنقدر رویش پافشاری کنیم تا بمیریم درست باشد یا غلط.
گویا دامنه ی نقد و پیرایش در اسلام آنقدر تنگ و وسواس گونه است که هر قلمی در یک قدمی انتقاد و اصلاح، سر می شکافد و هر نطقی خاموش می گردد.
آنقدر از سنت حسنه ی نقد علنی اولیای امور برای ما کم گفته اند که از این موضوع هیچ نمی دانیم. نهج البلاغه و همچنین نامه حضرت امیر به مالک در این راستا بسیار الهام بخش است.
همچنین آنقدر از توصیه به اولیاء امور و اصلاح آنها و احادیث منقول در این باب برای ما کم گفته اند که گویا هر چه در اسلام در این باره هست جنبه ی سلبی دارد و نزدیک شدن به نقد اولیاء آنقدر خطیر است که چهار ستون بدن ناقد را می لرزاند.
11اردیبهشت94
" نَقــــل و نَقــــد"